خانه ‹ وبلاگ ‹ مطالب خواندنی ‹ حکایتی کوتاه در مورد امیدواری
مطالب خواندنی

حکایتی کوتاه در مورد امیدواری

روزی پادشاهی در یک شب زمستانی در کاخ خود قدم میزد .نگهبانی را دید . از او پرسید سردت نیست ؟ نگهبان پاسخ داد :((عادت دارم)). شاه گفت…

نویسنده: ۱۳۹۳/۰۹/۲۹۱ دقیقه مطالعه

506141_HLBNNT82

روزی پادشاهی در یک شب زمستانی در کاخ خود قدم میزد .نگهبانی را دید . از او پرسید سردت نیست ؟

نگهبان پاسخ داد :((عادت دارم)). شاه گفت می گویم برایت لباس گرم بیارند. شاه فراموش کرد .

روز بعد جنازه ی نگهبان را پیدا کردند که روی دیوار نوشته بود:((من به سرما عادت داشتم امید به لباس گرمت مرا از پادراورد)).

محصولات پیشنهادی مرتبط

گفت‌وگو درباره این مطلب

دیدگاه‌ها ۰

نظر، تجربه یا سوال خودتان را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید.

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ شما اولین نفر باشید.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. موارد ضروری مشخص شده‌اند.

ضمانت اصالت کالاضمانت اصالت و فاکتور رسمی
ارسال رایگانبرای سفارش‌های بالای مبلغ تعیین‌شده
بازگشت ۷ روزه۷ روز ضمانت بازگشت کالا
بسته‌بندی لوکسجعبه اختصاصی جواهری بینا

حکایتی کوتاه در مورد امیدواری | جواهری بینا-بروزرسانی:۱۴۰۵-۰۸-۰۴

حکایتی کوتاه در مورد امیدواری

506141_HLBNNT82

روزی پادشاهی در یک شب زمستانی در کاخ خود قدم میزد .نگهبانی را دید . از او پرسید سردت نیست ؟

نگهبان پاسخ داد :((عادت دارم)). شاه گفت می گویم برایت لباس گرم بیارند. شاه فراموش کرد .

روز بعد جنازه ی نگهبان را پیدا کردند که روی دیوار نوشته بود:((من به سرما عادت داشتم امید به لباس گرمت مرا از پادراورد)).

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوالی دارید؟ با ما صحبت کنید!
مکالمه را شروع کنید
سلام! برای چت در WhatsApp پرسنل پشتیبانی که میخواهید با او صحبت کنید را انتخاب کنید