خانهوبلاگمطالب خواندنیسخن عشق تو …
مطالب خواندنی

سخن عشق تو …

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم باز گویم که عیان است…

نویسنده: ۱۳۹۳/۱۰/۱۵۱ دقیقه مطالعه

sadi

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشۀ خاطر

که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم

گر چنان است که روی من مسکین گدا را

به در غیر ببینی ز در خویش ، برانم

من در اندیشۀ آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم

که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

دُرَم از دیده چکان است به یاد لب لعلت

نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

سعدی شیرازی

محصولات پیشنهادی مرتبط

گفت‌وگو درباره این مطلب

دیدگاه‌ها ۰

نظر، تجربه یا سوال خودتان را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید.

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ شما اولین نفر باشید.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. موارد ضروری مشخص شده‌اند.

ضمانت اصالت کالاضمانت اصالت و فاکتور رسمی
ارسال رایگانبرای سفارش‌های بالای مبلغ تعیین‌شده
بازگشت ۷ روزه۷ روز ضمانت بازگشت کالا
بسته‌بندی لوکسجعبه اختصاصی جواهری بینا

سخن عشق تو ... | جواهری بینا-بروزرسانی:۱۴۰۵-۰۶-۳۰

سخن عشق تو …

sadi

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشۀ خاطر

که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم

گر چنان است که روی من مسکین گدا را

به در غیر ببینی ز در خویش ، برانم

من در اندیشۀ آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم

که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

دُرَم از دیده چکان است به یاد لب لعلت

نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

سعدی شیرازی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوالی دارید؟ با ما صحبت کنید!
مکالمه را شروع کنید
سلام! برای چت در WhatsApp پرسنل پشتیبانی که میخواهید با او صحبت کنید را انتخاب کنید